تبليغاتX
دیالوگ زیر یخ

دیالوگ زیر یخ
و ما چیزی نمی گفتیم؛ و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم(اخوان)
شعر جدیدم:

« یک حس ساده»

یک بنگ، کوه، دشت

حس دویدن از میان بوته‌های دشت

یک دشت، بنگ، کوه

کوهی میان آبی رود و فضای سبز

یک کوه، دشت، بنگ

یک لذّت تصنعی از بوم های رنگ


[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 12:55 ] [ سید محمد جواد برقعی ]
فکر کنم برای کسی که دیگه نمی تونه اثر ادبی خلق کنه وبلاگ داشتن یه جور اشغال فضاست یه جور توقف بی جاست که مانع کسب است

وبلاگ هنوز یک سالش هم نشده بود خیلی بنده خدا جوون بود

از امروز ختم خودم و وبلاگ رو اعلام می کنم [صدای کوبیدن چکش قاضی روی میز]

[ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ 12:21 ] [ سید محمد جواد برقعی ]
دهانت را می بویند مبادا شعر نویی خوانده باشی

ادبیات معاصر را

در پستوی خانه پنهان باید کرد

روزگار غریبی است

[ سه شنبه 6 دی1390 ] [ 11:24 ] [ سید محمد جواد برقعی ]
امروز یا فردا میایی؟...آ...هوا سرد است

این جمعه ها این مردمک ها شکل یک مرد است

بالای سر یک سایه از یک چتر و بالاتر

آواری از سنگ و سکوت و کینه و درد است

 

[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 14:30 ] [ سید محمد جواد برقعی ]
میدونم این وبلاگ مخصوص داستانه ولی چند وقته دوست دارم شعر بگم شاید به خاطر فرار از فضای تهرانه ، شاید برای فرار از فضای جدی و خشک و سرد دانشگاه به هر حال، من این شعر رو به دوست عزیز شاعرم که چند روز پیش تولدش بود (سعید نیکزاد)  تقدیم می کنم

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  

پوست

دیروز دستم حلقه بود

بر دور نارنگی و سیب

در مدرسه، توی حیاط

آن جا هوا هم ابر داشت

مانند من

ابر سفیدی توی جیب

من هم نشسته گوشه ای

ساکت میان بچه های مدرسه

ثابت مبان خط کشی های زمین بازی توی حیاط

باران دوباره قسمت بالای روپوش مرا پر رنگ تر می کرد و من

در حال قسمت کردن سرمای روی میوه ها در بین انگشتان خود 

در آینه، در عینکم،

 باران دوباره زنده بود

بر پوستم آوازی از یک زنجره برّنده بود

دیروز دستم حلقه بود

در زیر چانه در حیاط

از بچه ها، دستی به سویم آمد و

با خود به بازی راه داد

امروز امّا خواستم

 در گوشه ای از این خیابان های خیس بنشینم و آرامتر

تنها ببویم سیب را

امّا، چرا، اکنون، هنوز

در هر طرف، از کوچه ها،

از بچه ها، یا نه ببخشین مردمی

شخصی نگاهی می کند

در زیر لب من را صدایی می کند مرموز

من هم به سمتش می روم

دستم رو بالا می برم

باشد. قبولس.

 مرده است آن بازی و آن دست ها، آن پوست ها، آن خط کشی

ابر سفید توی جیب

من پوستم پوسیده است

باران از آن معصومیت را شسته است

دیگر دوباره قطره ای در چشم من تجدید نیست

دیگر میان رنگ و باران در لباسم

قطره ای

تردید نیست

امروز دستم حلقه است

دور سرم، بر روی پوست

    

[ پنجشنبه 26 آبان1390 ] [ 22:37 ] [ سید محمد جواد برقعی ]

هو القیوم

«ابراهیم»

[صدای آژیر...]

روی پله ی مغازه نشسته بود. دستانش را روی زانو های خم شده اش ول کرده بود. عرقهای آفتاب  خورده از روی پوست گردنش روی دمپایی می ریخت و بین پاهای سیاه و دمپایی اش گیر می کرد.با نگاه ماشین ها را از سر میدان تا ته خیابان دنبال  می کرد.

ماشینی سر خیابان ایستاد. از مغازه ی ابراهیم فقط نصفش دیده می شد. پیرمردی اتو کشیده سمت مغازه ی ابراهیم پیاده شد. ابراهیم رفت وصندلی را جابه جا کرد، همینطور چوب لباسی را که وقتی لباسی همراه داشت مثل آدمها به نظر می رسید. به قیچی و موهایش آب زد.با لگدی سطل را زیر میز هل داد. نگاهی پشت شیشه انداخت .پیرمرد پشت مغازه ایستاده بود و با نگاهش مغازه را چک می کرد. داخل که آمد، کت خاکستری اش را با وسواس درآورد و روی چوب لباسی انداخت و به نرمی روی صندلی نشست. ابراهیم بود و شانه و قیچی و موهای سفید پیرمرد. موهای نازکی که می توانست پوست قرمز و لک دار سر پیرمرد را به همه نشان دهد. ابراهیم لبهایش را فشرد و کج کرد بعد زیر چشمی آینه را نگاه کرد، شاید می خواست ببیند لبهایش شبیه لبخند هستند یا نه.

صدای آژیرآمبولانسی حواسش را هل داد وسط خیابان تا زیر چرخ ها، حالت صورتش برگشت، انگار هیچ حسی زیر پوستش نبود، مات و بی روح ،همراه با سکوتی که چند ثانیه بعد با صدای پیرمرد شکست. ابراهیم با زدن چند بار شانه و قیچی به هم باز با موهای پیرمرد مشغول شد. تیغ را عوض کرد. زیر شیر آب گرفت. تیغ جدید را عوض کرد. رفت سمت کنترل. برگشت. تیغ را شست، با دست مالید، زیر آب گرفت. تلویزیون روشن شد. خاموشش کرد.

زنی که دست بچه اش را گرفته بود، به مغازه آمد پسرک نشست.چهار پنج ساله نشان می داد. پاهایش را که به زمین نمی رسید تا زیر صندلی می برد و می آورد جلوی چشمانش و دوباره در هوا معلق می کرد. موهایش چشمانش را گرفته بود ولی انگار زمین را نگاه می کرد. صدای آژیر پلیسی در خیابان های اطراف پخش شده بود. ابراهیم با دستانی که می لرزید، پول هایش را شمرد. پیرمرد بدون اینکه پولی بدهد خارج شد. ابراهیم از توی آیینه پسرک را نگاه کرد، بعد با سر به صندلی اشاره کرد.

مرد جوانی داخل مغازه و جلوی آیینه ای که طبق قد ابراهیم پایین آورده شده بود، سرش را خم کرده بود و نیم رخش را جا به جا می کرد. روزنامه ای را از روی میز برداشت و نگاهش را چند بار روی روزنامه چپ و راست کرد و بعد آن را پرت کرد روی میز. صدای آژیر پلیس و آمبولانس با هم قاطی شده بود. ابراهیم تند تند نفس هایش را می بلعید. مرد جوان رفته بود زن دوباره آمده بود. ابراهیم کشو را عقب کشید و از کنار ساعت مچی گران قیمتی بقیه پول زن را داد.

از چند ساعت پیش، آفتاب مثل مشتری ها محو شده بود. ابراهیم روی پله ی مغازه نشست. مثل چند ساعت پیش که روی پله نشته بود و ...

-  سلام

- سلام آقا محسنی خوبید؟ بفرمایید

- تو چطوری ابراهیم از علی چه خبر؟ اون اولا  از شهریار اومده بود، خوب بود، این آخریا نمی دونم، دستش به کار نمی ره. دو هفته م هست نیومده ابراهیم چیز خورش کردی؟ ابراهیم

- بله

- می گم چیز خورش کردی؟ بگو بهش فردا نیاد اخراجه

[صدای آژیر آمبولانس]

- شوخی کردم. ما مخلص شما واخوی هستیم. خدا بیامرزدش آقات خیلی به ما حق داره.

- ابراهیم جدی گرفتی؟ چت شد یهو؟ می خوای برم؟ بقیه شو فردا کوتاه کن.

- چی؟ نه آقا محسنی ببخشید شرمنده، امروز یه ذره...

- خوب ولش کن.بزن کانال سه

- تیغ یا ماشین؟

- تیغ

- بسه دیگه ابراهیم چقدر تیغو می شوری؟ علی هم همینطوره، می خواد امضا کنه ده بار می خونه

خخ.....خ

- ولش کن خاموشش کن

- سلام

- سلام خانوم

- این میاد می شینه ،نیم ساعت دیگه میام. موهاشو تخم مرغی بزنید بی زحمت

- مامان بشین میام

- ا... آقا محسنی نمی گیرم که از شما 

- پس می ذارم رو حقوق داداشت. بهش بگو فردا پس فردا بیاد

- مریض احواله میاد حالا

- خداحافظ

- [صدای آژیر پلیس]

- دو چار شیش ... پسر جون بشین.دو چار شیش شیش اه... دو چار شیش.... یازده سیزده سیزده...

- سلام. سلامت کو

- سلام محمود، خدا وکیلی اصلا حال ندارم

- چی کار به حال تو دارم. عوض اینکه یه چایی به ما بده... معاون میراث فرهنگی دو نقطه سعی می کنیم در قبال تحویل آثارتاریخی... ابراهیم خودت این خبر های چرت روز نامه رو می خونی؟ دیشب رو فهمیدی که؟

- دیشب؟

- همون یارو که زده بود سه تا میدون پایین تر پسر رسولی رو کشته بود. همون پسر خرپوله که باباش ماشین چیز داشت... همون خونه هزار متریه تو میدون خونه شونه دیگه. لختش کرده بود. هر چی داشته بود... لاکردار یه ساعت قیمتی ناز داشت واکرده بود برده بود ممد شعبانی دیده بودش. می گفت یه مرد کوتاه با دمپایی بود. ابراهیم با تو ام گوش می دی؟

- آره

- آره چی؟

- خوب باشه فهمیدم، پسر جون کارت تموم شد مامانت کی میاد؟

- ابراهیم یه زنه داره میاد. من رفتم

[صدای آژیر پلیس و آمبولانس]

- سلام چقدر شد؟

- سه تومن

- بفرمایید

- آقا ابراهیم بقیه ش؟

- چی؟

- بقیش رو ندادید

- ممنون خداحافظ

ابراهیم روی پله ی مغازه نشست. با نگاه ماشین ها را دنبال می کرد. موبایلش زنگ خورد.

- الو سلام مامان علی خوبه؟ گریه نکن یه ماه پیش که اومدن خونه مون یادته هیچ چیش نبود گوش میدی؟ برام یه ساعتم خریده بود تو کشومه یادش می افتم هر دف نگاش میکنم

- دکتر گفته فوقش دو هفته زنده بمونه، می گه، می گن همین روز ها باید  آمبولانس...

ابراهیم نگاه خیسش را از خیابان کند و دوخت به چوب لباسی که دیگر شبیه هیچ کس نبود.

- الو ابراهیم الو...

[صدای آژیر...]

[ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 21:25 ] [ سید محمد جواد برقعی ]
من هم مثل دوستم  سعید نیکزاد یاد اسطوره ی شعر نیمایی که ۴ شهریور سالروز درگذشتش بود (مهدی اخوان ثالث) رو گرامی می دارم

روحش شاد

[ یکشنبه 6 شهریور1390 ] [ 18:21 ] [ سید محمد جواد برقعی ]

صعود تیم فوتبال هلند به رتبه ی 1 رنکینگ فیفا و سقوط اسپانیا به رتبه ی 2 {زیر هلند} رو به همه ی طرفداران فوتبال هلند تبریک می گم "

[ پنجشنبه 3 شهریور1390 ] [ 9:56 ] [ سید محمد جواد برقعی ]

هوالحکیم

«پرونده ی یک عروسک»

 

خبری نیست از هیچ کدامشان، نه باد، نه ابر، نه باران

اینجا در گوشه ماشین، من هستم و چرم داغ و فرمان و بوق‌ها و آژیرهای اطراف

روی صندلی کناری، عروسک دخترم و خرت و پرت‌های مادرم چشمانم را خیره نمی‌کند، ولی گاهی فکرم ... فقط چند ثانیه‌ای حواسم متوجه پرونده‌ها و اسناد می‌شود و باز هم صدای بوق، این بار بلندتر

- هوی، حواست کجاست

موبایلم روی صندلی کناری زنگ می‌خورد و پرونده‌ها را به صدا در می‌آورد. حوصله جواب به سرزنش‌های تکراری بخاطر دیر کردن و حوصله درس پس دادن به مشتی، ادعای وکالت را ندارم

جسمی درون کفشم تکان می‌خورد. به فشار انگشتان پایم به هم بسنده می‌کنم، اعصاب نگاه کردن به نگاه بی‌رحم عقربه‌های ساعت را ندارم. بدون اینکه نگاهم را از جلو بکنم، دست عذرخواهی از ماشین‌های اطراف را بالا می‌آورم و کمی می‌توانم ماشین‌های اطراف را ساکت کنم

لحظه‌ای چرخش خواسته یا ناخواسته مردمک‌هایم در چشمان عروسک دخترم، صحنه‌ای را مقابل ذهنم تکرار می‌کند صحنه‌ای از پریشب حرف‌های دخترم که نمی‌دانم چگونه از پس صحنه‌های دادگاه و پرونده‌ها برایم رو شده

-همون عروسک قشنگه دیگه که جلوی ویترین مغازه بود ولی مامان نفهمه‌ها؛ دعوام می‌کنه؛ قول دادی.

گذاشتن این مسئله در کنار این پرونده و پرونده‌های قبل، آرامم نمی‌کند؛ فقط نوار ضبط شده عذاب آوری است که بی‌صلاحیتی‌ام را فریاد می‌زند. عروسک را به همراه فکر و نگاهم، از پنجره بیرون پرت می‌کنم عروسکی که دیشب خریده بودم و یادم رفته بود امروز صبح به دخترم بدهم

صدای موبایل همچنان در فضای ماشین پرسه می‌زند و از بین هوای خفه کننده راه باز می‌کند سرم را برای چند ثانیه‌ای از پنجره بیرون می‌گیرم، آفتاب به چشمانم می‌زند، گره پیشانی‌ام کورتر می‌شود. سرم را داخل می‌آورم. کله‌ای بنفش دید مرا همراهی می‌کند. می‌خواهم فکرم را روی این پرونده نگه دارم ولی تکان جسمی درون کفشم کلافه‌ام کرده تمام لرزش اعصابم را زیر لرزش انگشتان و گره پیشانی و تپش قلب پنهان می‌کنم.

قبل از آنکه پسرک با پارچه‌اش شیشه‌ام را کثیف‌تر کند، بی‌توجه به چراغ قرمز مچ پایم را محکم روی گاز خم می‌کنم. در وسط چهارراه، شیشه ماشینم که همیشه تصویر آسمان و خیابان را نشان می‌داد، به تدریج با تصویر کامیونی که از جلو می آید تسخیر می‌شود. دستانم محکم‌تر از همیشه به فرمان داغ ماشین پناه برده‌اند، گیج شده‌ام، نمی‌دانم فرمان را باید به کدام طرف خم کنم.

بالاخره رها می‌شوم، موبایل و جسم درون کفش، ساکت و آرام می‌شوند. زمان برگشت به عقب و وضع دیدن کامیون را ندارم. لکه بنفش محو شده

چند دقیقه بعد، به دادگستری می‌رسم. چند دقیقه‌ای که نمی‌دانم چگونه گذشت. شاید تکرار چیزهایی که می‌خواهم در دادگاه بگویم مسیر را کوتاه کرد. گوشه خیابان پارک نصفه نیمه‌ای می‌کنم. پرونده زیر بغل، با سرعت از ماشین پیاده می‌شوم. قدم‌هایم را بلند و سریع سمت دادگستری بر می‌دارم. با دستانم چروک‌های کتم را محو می‌کنم قفل سوئیچ را چند بار فشار می دهم صدایی نمی‌آید ساعتم را نگاه می‌کنم ساعت ایستاده است و من می‌دوم درب دادگستری را با ضرب باز می کنم تمام دادگستری سکوت است و فقط یک درب و یک منشی که بدون اینکه حرفی بزنم دستانش را که انگار خم نمی شد را سمت همان درب می‌گیرد و با دهان روبات گونه‌اش سکوت را تکه تکه می‌کند

-از این طرف

با نگاه بهت زدم دنبال درب‌های دیگر هستم که انگار دیوار شده‌اند و باز هم صدایی با کلمات شمرده:

-از، این،طرف

آرام سمت درب می‌روم. با دستانی که انگار بی‌حس شده، درب را آرام باز می‌کنم بدنم بی‌حس می‌شود کاغذها به نرمی از میان دستم روی زمین پخش می‌شود نفس‌هایم سنگین و سرد می‌شود چشمان خشک و خیره‌ام تمام بهت می‌شود نمی‌دانم چرا نمی‌توانم قدم بردارم یا حرکتی کنم فقط تماشا می‌کنم صحنه پریشب را که دخترم کنار تخت در اتاقش ایستاده بود و با من حرف می‌زد.

-خیلی دوسش دارم براش اسمم گذاشتم.

-آخه بگو کدوم بود تا حالا شده چیزی بخوای بابات نخره؟ ... منو ببین شده تا حالا؟

سرش را سریع تکان داد {نوچ}

-حالا کدومو می‌گی؟

در حالی که دستانش را به هم فرو برده بود و انگشتانش را بهم می‌پیچاند و سرش را رو به بالا کج کرده به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود، گفت:

-همون که ... همون که موهاش طلایی بود ودامنش چین چینی بود، همون عروسک قشنگه دیگه که جلوی ویترین مغازه بود.

بعد از کمی مکث سریع سرش را رو به من کرد و گفت:

- ولی مامان نفهمه ها، دعوام میکنه، قول دادی.

ناگهان حواسم پرت پنجره اتاق دخترم می‌شود که باز شده بود. باد گرمی خود را داخل اتاق می‌اندازد و چهره ی کریه خود را در لباس پرده به من نشان می‌دهد. کاغذها و پرونده‌ها کف زمین به پرواز در می‌آیند و نمی‌توانم حرکتی کنم ولی انگار پنجره به سمتم می‌آید. تصویری به تدریج مقابل چشمانم واضح‌تر می‌شود؛ تصویری از خیابان که در آن لاشخورهای آهنی با دهانشان تکه‌ای از کامیون و ماشین مچاله‌ام را با حرص می‌کنند و عروسک دخترم را که کف خیابان افتاده است

خبری نیست از هیچکدامشان نه پرونده نه دادگاه نه ...-

 

[ یکشنبه 30 مرداد1390 ] [ 19:18 ] [ سید محمد جواد برقعی ]

 

ابتدا ماه مبارک رمضان رو به شما صمیمانه تبریک می گم امیدوارم ما رو هم دعا کنید

باید بگم برای نویسندگان سطح پایین نقد برای پیشرفت خیلی لازمه

خوب بریم سراغ بحث اصلی  

به قول استادم : وقتی داستانی می‌نویسی ، باید ساکت باشی و دفاع نکنی و اجازه بدهی که دیگران داستانت را تکه‌پاره کنند . و تو هر حرفی داشتی توی داستان زدی و این داستان هست که حرف می‌زند نه تو.

wاوج و پایان داستان:

به قول معروف نوک‌تیزپیکان انتقادات به سمت پایان داستان بود.

ایراداتی که به پایان داستان وارد شده بود را می‌توان در سه بخش تقسیم کرد:

برهم زدن ریتم داستان.

دورزدن مخاطب و تنبلی نویسنده در بیشتر بازکردن موضوع و توصیف دقیق‌تر

کلیشه‌ای بودن نحوه‌ی انتخاب پایان داستان و تحریک کلیشه‌ای احساس مخاطب.

wشخصیت‌ها و شخصیت‌پردازی:

شخصیت‌های زیاد برای داستانی با گسترش کم مناسب نبود.

جای بسیاری برای پرداخت شخصیت‌ها وجود داشت و همین باعث شده شخصیت‌ها کمی خام به نظر بیایند.

wتوصیف و صحنه:

در اکثر نظرات تحسین‌ شده بود و زیبا خوانده شده بود.

wطرح:

برگرفته از داستان واقعی بود که در بسیاری از نظرات ساده و زیبا تلقی شده بود ولی انتقاد اصلی در چگونه پیاده‌کردن این طرح بود چون که جملاتی از این داستان مخاطب را با سؤالاتی بی‌جواب مواجه می‌کرد و موضوع داستان در بسیاری ا زجملات غیر ضروری گم شده بود.

wگفتگو (دیالوگ) :

آنقدر افتضاح است که خودم خجالت می‌کشم راجع به آن صحبت کنم ، خواهشاً از این بخش سریعتر عبور کنید.

wزبان :

مهمترین قسمت بحث من همین است ß زبان

در این مورد به نظرات ضد و نقیضی برخورد کردم که به جملاتی از داستانم این ایراد را وارد کرده بود که به شعر نزدیک شده و یا اصلاً خود شعر است جملاتی مانند:

چشمانش را دوخته بود

دستانش کف جعبه ... می‌خزید.

کلامش بوی امید می‌داد.

گره‌خوردن آب به خاک.

و ...

این مسئله مرا با این سؤال بزرگ تنها گذاشت :

آیا زبان باید صرفاً ساده باشد تا به آن بتوان داستان گفت و نباید خیال‌انگیز باشد ؟ و آیا در شاهکارهای داستانی امروز آرایه بکار گرفته نمی‌شود؟ ...

[ شنبه 15 مرداد1390 ] [ 14:29 ] [ سید محمد جواد برقعی ]

درباره وبلاگ

جای پاها باز هم گویی
دیده می شد، لیک
برف می بارید
باز می گشتم،
برف می بارید.
برف می بارید. می بارید. می بارید...
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست
(اخوان_ بخش پایانی شعر برف)
_ _ _ _ _ _
ایمیل من: mjborgheei@yahoo.com
امکانات وب